ماجرای واقعی جاناتان بات(قسمت ششم)
جاناتان از کنار تلفن همراش که روی میز بود، بلند نمی شد.
من هم کمی نگران شده بودم، آخر مربوط به اولین سفر من و جاناتان بود، برای همین منهم منتظر صدای زنگ بودم.
چندین تماس انجام شد ولی هیچ کدام مربوط به برنارد نبود.
جاناتان کمی نگران شد و خواست که خودش به برنارد زنگ بزند که ناگهان تلفن به صدا در آمد.
جاناتان بلافاصله تلفن را برداشت و گفت: چی شد برنارد؟
صدای آن ور خط با کمی تندی گفت: آقای بارت، ماشین اداره دم در منزل منتظر شماست!
جاناتان با تعجب، یک بار به شماره افتاده روی صفحه نمایش تلفن نگاه کرد و یک هو بدنش شروغ به لرزش کرد.
جاناتان و خیلی از همکارانش از روزی که به آنها گفته اند که باید آماده اعزام به جنگ با ایران باشند، خیلی مضظرب شده و مدام با شنیدن اخبار جنگ، بدنش شروع به لرزش می کند.
گوشی تلفن هنوز توی دستان جاناتان بود.
جلو رفتم و گوشی را از او گرفتم و به فرد پشت تلفن گفتم: ببخشید، شما؟
نفر پشت خط تلفن گفت: آقای بارت چه شد؟
گفتم: حالش خیلی بد است و روی مبل دراز کش شده است.
آن فرد گفت: الان همکارانم برای کمک می آیند و بلافاصله صدای درب منزل آمد.
درب را باز کردم و دو نفر بدون اجازه وارد خانه شدند و به سراغ جاناتان آمدند.
آنها به من گفتند: شما خانم الیزا هستید، افسر بخش رادار، که چند وقتی است با آقای بارت زندگی مشترکتان را شروع کرده اید؟
گفتم: شما از کجا می دانید؟
آن فرد در حالی که جاناتان را بلند می کرد تا با کمک همکارش، به بیرون ببرند، گفت: ما همه چیز را می دانیم و می دانیم که قرار است به یک مسافرت هم بروید!
من هاج و واج به آنها نگاه کردم و گفتم: الان جاناتان را کجا می برید؟
یکی از آن دو نفر به من گفت: شما که خودتان را باز خرید کرده اید، نگران نباشید، توی خانه بمانید و منتظر تماس باشید.
آنها این را گفتند و جاناتان را سوار ماشین کردند و رفتند.
ادامه دارد...
