ماجرای واقعی جاناتان باتر(قسمت نهم)
کار خیلی ساده به نظر می رسید.
خیلی از افسران ما وقتی این فیلم و این توضیحات را دیدند و شنیدند و حقوق چند برابر وعده داده شده را هم شنیدند و حکمهایش را دیدند، ظاهرا راضی شده بودند که ناگهان یک نفر بلند شد و گفت: آقایان و خانمهای محترم، کدام یک از شماها ماجرای دستگیری ملوانان ما در خلیج فارس توسط نظامیان ایرانی که به آنها پاسدار می گویند، را شنیده است؟
کسی پاسخ نداد!
همان فرد دوباره پرسید، شما ماجرای دستگیری ملوانان انگلیسی را هم نشنیدید؟
بازهم کسی جوابی نداد.
این فرد که نامش، سرهنگ سالیوان بود، گفت: بزارید خودم برای شما بگویم: ملوانان ما و انگلیسی ها بعد از دستگیری، از ترس جای خودشان را خیس کردند!
می دانید چرا؟ از ترس همان پاسدارهای ایرانی!
حالا با خودتان است که تصمیم بگیرید به جنگ با این ایرانی ها بروید یا در کشور خودتان بمانید.
مجری مراسم به چند مامور اشاره کرد که به سراغ سرهنگ سالیوان بروند و او را به بیرون هدایت کنند.
سالیوان مقاومت کرد و در هنگام بردنش به بیرون فریاد می زد که نروید اینها ایرانی هستند و اگر تنها هم باشند و ما با همه قدرت هم به چنگ با آنها برویم، نمی توانیم آنها را شکست دهیم. لطفا نروید و قبل از هر تصمیمی در خصوص آنها و کشورشان مطالعه کنید.
آنها .... و این آخرین کلماتی بود که از سالیوان شنیدیم.
ادامه دارد...
