ماجرای واقعی جاناتان باتر(قسمت چهاردهم)
من و خانم برنارد که تازه به جمع ما اضافه شده بود و با دیدن صحنه اون خبر( فوت چندین نفر و شنیدن صدای جیغ من) حالش بد شده، سعی کردیم به داخل زیرزمین بیاییم و موضوع را بیشتر بفهمیم.
برنارد گفت: بهتره خانمها نیایند، مخصوصا شما و اینجا خطابش با خانم خودش بود(آخه خانم برنارد نظامی نبود و باردار هم بود).
جاناتان از روی زمین برگه ای را برداشت.
روی برگه اسامی بود که در کنار بیشتر اسامی، تیک خورده شده بود.
نام سالیوان هم در لیست اسامی بود.
جاناتان لیست اسامی را به من داد و گفت: الیزا نگاه کن، اسم سالیوان هم توی لیست است ولی به نظرم این سالیوان با سالیوانی که توی سالن اون صحبتها را کرد و سالیوانی که سارا ازش یاد کرده بود، فرق داشته باشد!
برنارد گفت: جاناتان مگه تو جنازه سالیوان را دور میز ندیده بودی؟
جاناتان گفت: راست می گی! به نظرم این جنایت تازه اتفاق افتاده ولی پس چرا این جنازه ها این قدر بو گرفته اند؟ راستی جلوی اسم سالیوان نوشته شده بود: تام! مگه اسم سالیوان تام است؟
برنارد گفت: بله پس فکر نکردی من چرا هی تام را صدا می کردم؟
جاناتان و من به هم نگاه کردیم و گفتیم: تام سالیوان!!!!
برنارد گفت: سرهنگ تام سالیوان، فرماندهی که قرار بود یک تیم ضربتی را برای جنگ با ایران فرماندهی کنه که علی رغم برنامه ریزیهای انجام شده سنتکام، با مخالفت او مواجه شدند و شما مخالفت او را به شکل علنی در مراسم صبح امروز دیدید.
جاناتان گفت: پس ممکنه سارا هم با این موضوع مرتبط باشه!
برنارد گفت: چرا؟
جاناتان گفت: آخه اون موضوع جلسه امروز را می دانست .
تا جاناتان این را گفت: یکهو دور تا دور ما را ماموران امنیتی گرفتند.
ادامه دارد...
